کتاب خوان ... The Reader



اسم فيلم، The Readerاست... مي شود خواننده، اما خواننده در پارسي، بيشتر آوازه خوان تعبير مي شود، پس من مي ناممش: کتاب خوان، که با روح اين فيلم، بيشتر سازگار است...

من تصويري از يک تصوير را مي نويسم. تصويري که ممکن است بپسندي، و يا لب به ملامت بگشايي. اينها، هيچ کدام مهم نيست، براي من که مي نويسم. من حسي مي نويسم، که تو،مي تواني با آن هم حسي کني، يا آن را، خام و بي ارزش بپنداري...

اما اين فيلم را ببين... به يکبار ديدن مي ارزد...

داستان، درامي عاشقانه است. يک عشق کوتاه، که شعاعش، آينده کساني را نوراني مي کند

من تعريف هاي گوناگون، و متناقضي از "عشق" آدم ها دارم. عشق هايي که گاه در گذز زندگي، فراموش مي شوند. عشق هايي که با تلخي، در ذهن بر جاي مي مانند، عشق هايي که با شادي در ذهن مي مانند، عشق هايي که افول مي کنند، و عشق هايي که اوج مي گيرند...

"مايکل"، پسري است، که عاشق مي شود، و آن گونه که از داستان بر مي ايد، تا کنون عاشق نشده است! شايد بپرسي تعبيرم اين جا از عشق چيست... به هر حال با تعبير تو فرق خواهد کرد... تو فرض کن عاشق با مفهومي که در ذهن داري! تا کنون، عشق بازي نکرده است. اين را، سراسيمه گي، حريص بودن، و پسرانه بودنش، در بوسه نخست از لبان "هانا" نشان مي دهد! در نخستين جدال آغوش هايشان با يکديگر...

مايکل و هانا، نام هايي هستند که در عشق بازي سوم، بر مخاطب تماشا کننده و بر خود هانا و مايکل آشکار مي شوند. اين صحنه من را برد به "اخرين تانگو در پاريس"... عشق بازي ها، گرم و پر شور است... پر از مراقبت زنانه و هوس پسرانه است. و بعد از مدتي، مايکل که در مدرسه نمايش نامه مي خواند، براي هانا کتاب مي خواند... "اديسه" ي "هومر" مي خواند... "بانو با سگ ملوس" چخوف مي خواند... و خيلي چيزهاي ديگر...

مايکل عاشق مي شود، پسرانه عاشق مي شود،و هانا، انگار از نو زاده شده است... مايکل اما، رسم عاشقي بلد نيست... اما ..

روزي، هانا مي رود... مي رود که در جنگ، تجربه هايي داشته باشد... در جنگ جهاني دوم...

ادامه داستان، در اتاق دادگاه است... دادگاهي که هانا را به جرم مشارکت در قتل عام يهودي ها، به حبس محکوم خواهد کرد... خجالتي از سر بلد نبودن نوشتن، او را وادار به اعترافي مي کند، که سرنوشت اش را تغيير خواهد داد... او به حبسي مي رود، که نبايد مي رفت...

کتاب خوان، مردي بزرگ شده است، در جلسه دادگاهي که تصادفي و بر اتفاق رشته اش در آن شرکت کرده، محاکمه هانا را مي بيند... سيگار مي کشد... س.ک.س را با ديگري تجربه مي کند... به هم ريخته است... ويرانه است... اما، پسر بودن اش، او را به ضعف و انفعال مي کشد... انفعالي که سر مي نهد به حکمي که جامعه اي با دلدارش مي راند... حکمي که...

کتاب خوان، کتاب ها را براي محبوب در بند، مي خواند، روي نوار، و دلدار، در سلول خود، تصميم مي گيرد، خواندن بياموزد... مي آموزد... و بعد، نامه مي نويسد.... ياد مي گيرد که بنويسد.... و همچنان پسر را ، "kid" خطاب مي کند...

ديدار بيست سال بعد، در زندان، تلخ است، مخصوصاً اگر عاشق باشي...

در روز آزادي، دلدار، خود را مي کشد... با دار...

و مردي، ويرانه، مي رود تا دختري را ببيند... دختري که از جنگ نجات يافته است... از تهاجم آلمان ها....مرد مي رود امانتي را به زن بدهد... زن سرد و بي روح است... حسي عجيب مي انگيزد اين زن....

و مردي، بر سر گوري، قبر زني را به کودکي نشان مي دهد... کودکي از يک ازدواج ناموفق... ازدواجي که زير سايه عشقي ناکام، ناکام مي ماند... گفتم عشق ناکام! اشتباه گفتم! عشقي که زندگي را، ديگرگونه مي کند... شايد دو زندگي را...تصور کن، دلدارت را، جامعه اي طرد کند... محکوم به حبسي ابدي... تو چه خواهي کرد؟! کتاب خواهي خواند؟ عاشق خواهي ماند؟


نوشته شده توسط : حامد

2 comments:

Peyman Abkhezr said...

کتاب خوان را دیدم و چند بار هم دیدم
عالی بود
فیلمی به یاد ماندنی با هزار حس به هم آمیخته از عشق ها و هوس ها و ترس ها ...

Anonymous said...

کتابخوان را دیدم ولی افسوس می خوردم که چرا زیر نویس یا دوبله آن را ندارم. خلاصه داستانی که نوشته بودی در فهم داستان فیلم خیلی کمکم کرد . ممنون . زنده باشی