
" تا بحال بهت گفته بودم هفت بار رعد و برق به من زده ؟ یک بارش همین جور داشتم واسه خودم راه می رفتم تو مزرعه , سرم به کار خودم بود. "
خیلی ها توقع داشتند این فیلم بعنوان بهترین فیلم امسال برنده ی اسکار شود. The Curious Case of Benjamin Button فیلمی به کارگردانی David Fincher بود که موفق شد سه جایزه اسکار امسال را از آن خود کند. جوایز بهترین کارگردانی هنری, بهترین گریم و بهترین جلوه های ویژه و البته باید یادآور شد که این فیلم در ده زمینه ی دیگر نامزد اسکار بود که اغلب آنها را Slumdog Millionaire تصاحب کرد. Fincher پیش از این چند فیلم مطرح دیگر را کارگردانی کرده بود که شاید هیچ کدام به شهرت هنری اثر آخرش نرسیده باشد. Fight Club, Se7en, Panic Room و Zodiac از جمله فیلم های پیشین او هستند.
نویسنده ی فیلمنامه را شاید بهتر به یاد آورید , Eric Roth نویسنده ماجرای فیلم Forrest Gump.
بازی خوب Brad Pitt, Kate Blanchett و Julia Ormond بدون شک بر ارزش فیلم افزوده است.
این فیلم , فیلم زندگی است. تعدادی از فیلمها را شاید یتوان فیلم زندگی نامید. فیلمهایی که هر شخص می تواند خودش را و زندگی اش را در آن تصویر کند, خود را جایگزین قهرمانان داستان کند تا در نهایت توازن زندگی خود را با ثمره ی تلاش قهرمانان داستان قیاس کند. از این فیلمها در سینمای هالیوود کم دیده ایم. شاید بسیاری از مردم این گونه فیلمها را نمی پسندند. شاید ذهن , زیاد فرصتی برای پرداختن آنها به جملات و واژگانی از این دست نمی دهد:
Along the way you bump into people who make a dent on your life. Some people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music. Some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons. Some know Shakespeare. Some are mothers. And some people can dance
در طول راه به آدمهایی برمی خوری که جایی توی زندگیت باقی می ذارن. بعضی آدمها رعد و برق می گیردشون, بعضی ها متولد شدن که کنار رود خونه بشینن, بعضی ها گوشی برای موسیقی دارن, بعضی هنرمندن, برخی کانال انگلیس رو شنا می کنن. بعضی ها با دکمه ها آشنا هستند و بعضی شکسپیر بلدن. بعضی ها مادر هستند و بعضی آدمها می تونن برقصن.
ماجرای بنجامین تلنگری به ذهن آرزومند انسان است. تلنگری به آرزوهای از دست رفته و یا آنهایی که گوشه ای افتاده و خاک می خورد. ماجرای توجه ما به زمانی که می گذرد. به آنهایی که می آیند و به آنهایی که از دست می روند و اینکه چقدر هر کدام از ما , آنچه می توانستیم باشیم , بوده ایم. کوتاه نیامدن و فراموش نکردن. مسسولیت در قبال آرزوهای بزرگ و کوچکمان و لمس عبور زمانی که قابل بازگشت نیست. برای انجامش فرصتی نه چندان بلند داریم و مسیری نه چندان هموار.
1 comment:
من با بنیامین و دیزی زندگی کردم پیمان...
شاید چون خودم، به عشقی دیوانه وار عشق می ورزم... شاید چون خودم هم از این دیوانه بازی ها خوشم می آید...
نمی دانم چه چیز فیلم این قدر روی من اثر گذاشت...
اما از تمام فیلم، همان یک دیالوگ کوتاه که روزی در بلاگم نوشته بودم، تاثیری عجیب روی من گذاشت:
Daisy: Sleep with me
Binjamin: Absolutely
تا جایی که یادم هست، در اسکار هم نامزد بهترین لحظه شده بود... به نظرم بسیار زیباتر از صحنه دست تکان دادن فیلم میلیونر زاغه نشین بود. با احساس تر و لطیف تر
یک حس خاص داشت این فیلم
یک زن را چه خوب نشان می داد در کشاکش زندگی... در عشق های جوانی... در رهایی و بی قیدی... در غرور... در عشق... در مادر شدن... در مراقبت مادرانه...
ممنون که نوشته ای از این فیلم...
چاهکریم...
Post a Comment