نازنین بنیادی ستاره تازه ایرانی-آمریکایی جدید هالیوود؟


وی متولد تهران است ، والدین نازنین در بیستمین روز بعد از تولدش او را از ایران خارج کردند. او تا ۱۹ سالگی ساکن لندن بود و سپس به لس آنجلس آمریکا نقل مکان کرد.
وی از یک مدرسه خصوصی در لندن فارغ التحصیل شد. وی دارای مدرک تحصیلی عالی از دانشگاه کالیفرنیا، ارواین در رشته علوم زیستی است. وی تحقیقاتی هم در مورد سرطان داشته است که او را صاحب جایزه چانگ پی چون دانشجوی دوره لیسانس کرد.[۱]
وی همچنین در سن کم زمانی که در انگلستان بوده است در تلویزیون بخش کودکان ایفای نقش کرده است. او خود در این مورد در مصاحبه‌ای با بی بی سی گفته است: «تنها کار تلويزيونی که کردم در سنین جوانی در لندن در برنامه کودکان بنام "یرلی برث" بود. ولی در اصل عشق و علاقه ام به فیلم است.»

وی امسال در یک فیلم مطرح در کنار "راسل کرو" و "نیام لیسون" در فیلم  "سه روز بعدی" بازیمی کند






Inception شروع , آغاز


Deception به مفهوم فریفتن  است , شاید هم  فراتر  از فریفتنی  ساده.  نوعی از فریفتن که خود فرد هم تا مدتها یا  شاید  هرگز در نمی یابد که روزگاری و لحظه ای فریفته شده است. البته نام این فیلم Deception  نبوده و نیست , اما شاید انتخاب کلمه Inception  بعنوان عنوان فیلم و هم وزنی و هم خانوادگی این دو کلمه بیانگر مفهومی باشد.  انتخاب عنوان "شروع" یا "آغاز" نوعی دست کم گرفتن مفهوم Inception  در ترجمه عنوان می باشد. چرا که اگر بنا باشد , نام فیلم "شروع" یا "آغاز" باشد , "نولان" می توانست از ده ها کلمه ساده تر مانند : The Beginning, Start, Onset  و ... استفاده کند. 
وقتی تماشای این فیلم را  برای نخستین بار تمام کردم, تنها و تنها به یک چیز فکر می کردم : ذهن خلاق و ذهنیت ناب کارگردان این فیلم یعنی : Christopher Nolan کارگردان جوانی که تنها 40 سال سن دارد و شاید در آغاز مسیری طولانی تر قرار دارد و با این حال تا امروز سه بار دنیای سینما را تکانی داده است. در سال 2000 با فیلم Memento خود را برای نخستین بار مطرح کرد.
 The Prestige کار دیگری از وی بود که در اسکار 2006 نامزد دو اسکار شد , اما هیچ یک را نبرد. تا اینکه در سال 2008 با Dark Knight  دوباره در مرکز توجه عموم قرار گرفت. 
اما این بار ماجرا متفاوت بود. Inception  پس از یک ماه اکران و رای دادن بیش از 150 هزار نفر کاربر IMDB در رده سوم برترین فیلم تاریخ جهان قرار گرفته است. 



بدون اینکه وارد مقوله داستان فیلم شویم , کمی به بررسی این موضوع می پردازیم که موفقیت این فیلم مدیون چه عاملی بوده است؟ 
بدون شک بسیاری از افراد که این فیلم را هنوز ندیده اند, بازی Leonardo DiCaprio را عامل مهمی قلمداد می کنند. البته نمی توان بازی خوب و بی نقص وی را انکار کرد, اما از دید من آنچه عامل تعیین کننده موفقیت این فیلم بزرگ بوده است , هرگز بازی هیچ یک از هنرپیشه ها نبود. 

ترکیب چند عامل تعیین کننده در محبوبیت فیلم های متفاوت در یک فیلم کار ساده ای نبود. کاری که نولان به سادگی و با مهارت تمام انجام داد. ترکیب "حضور صحنه های مهیج", "استفاده از تکنولوژی روز" , "بازی خوب چند بازیگر مطرح" و در کنار این همه "فیلمنامه خلاقانه و بدیع" و "تزریق مفاهیم تئوریک فلسفی" در یک فیلم کار سنگینی بود که نولان با مهارتی استادانه از پس آن برآمد و بدون شک از حالا جایزه بهترین فیلم اسکار سال 2010 را از آن خود می داند. 

جرات پرداختن به چنین موضوع پیچیده و چند منظوره ای کار هر کارگردانی نیست. شاید فقط کسی که Memento  را با موفقیت پشت سر دارد , از پس این کار نیز برمی آید. جرات زیر سوال بردن عمیق واقعیت های روزمره , به شکلی که حتی تا ساعات و یا حتی روزها بعد, بیننده بر واقعیت زندگی خودش شک کند یا لااقل ابهامات و سوالاتی در ذهنش شکل بگیرد و این از دید مفهوم امروزی هنر است. 

با Inception  می توان ماهها بحث و جدل راه انداخت. می توان صدها ساعت جلسه مناظره داشت, می توان ماهها و ماهها مطالعه کرد و فکر کرد و تئوری و نظریه پرداخت. با Inception می توان خواب های خوش دید و خواب های پیچیده دید. با Inception می توان فلسفه و سیاست و جامعه شناسی و روان شناسی و هنر و اقتصاد را تحلیل کرد. نگاهی تازه و روشی تازه برای دیدن حقایقی که تا به امروز کسی زیاد به آن نپرداخته بود , یا شاید به این وضوح نپرداخته بود. 

در اینجا فقط اشاره ای می کنم به نازبانوی شعر ایران که در زمان و مکانش نگنجید و سالها پیش چیزی از این قبیل گفت :
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید 
...
یا سهراب عزیز :
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید ...

پیــــمــان آب خـضـر

استنلی کوبریک Stanley Kubrick



بعد از بررسی چند فیلم جدید , بد نیست سری به گذشته های نه چندان دور سینما و یکی از بزرگترین کارگردان های آن بزنیم.

استنلی کوبریک ,  در سال 1928 در شهر نیویورک متولد شد. دوران نه چندان درخشانی را در مدرسه طی کرد. در سن سیزده سالگی از پدرش بعنوان کادوی تولد , یک دوربین فیلمبرداری هدیه گرفت و چندی نگذشت که در سن هفده سالگی بعنوان یک عکاس حرفه ای در مجله های شهر عکس داشت و با آنها کار می کرد.

در سن بیست و دو سالگی برای نخستین بار دست به ساخت یک فیلم مستند می زند و در پی آن فیلمهای دیگر و دیگر. نخستین فیلم بلند کوبریک , خاطره ی خوشی نداشت. ازدواج با دوست دوران مدرسه , در زمان این فیلم دوامی نیاورد و به جدایی منجر شد.

تا هفت سال بعد کوبریک فیلمهای متعددی ساخت. تا اینکه در سال 1957 با جلب توجه هالیوودی ها , موفق به ساخت نخستین فیلم مطرح خود گشت. Paths of Glory با بازی  Kirk Douglas     و  بالاخره در سال 1960 اسپارتاکوس.

بعد از این , کوبریک با هالیوود به مشکلاتی رسید و عازم انگلیس شد. در انگلیس نخستین فیلم خود یعنی Lolita  را با دقت خاصی پیش برد. 

Dr. Strangelove or: How I Learned to Stop Worrying and Love the Bomb یک نمونه ی دیگر از نبوغ و خلاقیت کوبریک شد. او عادت داشت در یک زمان چند فیلم را با هم پیش ببرد و گاهی از میان یکی , دیگر را برای همیشه رها کند. وی عادت داشت , از یک صحنه بیش از سی یا چهل بار و یا حتی گاهی بیش از پنجاه بار برداشت کند. میانه ی وی با اغلب فیلمبردارانی که تازه با او مشغول به کار می شدند خوب نبود.

2001: A Space Odyssey یک کار استثنایی در زمان خود بود که استاندارد ساخت فیلمهای تخیلی – علمی را بالا برد.

پس از این, دوران طلایی کوبریک آغاز شد. دورانی که می توان به جرات وی را بهترین کارگردان دو دهه نامید. برای  ساخت هر یک از این پنج فیلم بطور متوسط بیش از سه یا چهار سال وقت صرف شد و پنج فیلم طلایی و الگوی سینمایی برای همیشه به تاریخ سینما اضافه شد.

پرتغال کوکی A Clockwork Orange با انتقاد کلیسا و دولت وقت انگلیس مواجه شد. از روی پرده پایین کشیده شد و برای نخستین بار صحنه هایی با جرات بسیار به روی پرده ی سینماهای دنیای اوایل دهه ی هفتاد رفت.

Barry Lyndon داستان شگفت انگیز و تکان دهنده ای که فیلمنامه ای پر از آموخته های فنی برای سینماگران داشت. فیلمنامه ای یکتا و بی همتا در زمان خودش که بعدها الگوهای زیادی در سینمای هالیوود بر جای گذاشت. فیلمهایی چون Pulp Fiction  و یا Memento  از دید بسیاری منتقدان امروز , از فرزندان فیلمهای کوبریک به شمار می آیند.

The Shining فیلمی فراتر از یک فیلم متعلق به سال 1980 بود. داستانی از نویسنده پرآوازه ی فیلمهای ترسناک یعنی  Stephen King.

اما پرداختی متفاوت و به یاد ماندنی از کوبریک بر این فیلم , این فیلم را از دیگر فیلمهای دنیای وحشت جدا می کند. وحشتی متفاوت اما عمیق. چیزی جدا از فضای پیرامون دنیای واقعی کمتر در این فیلم می بینیم , اما از دید بسیاری , این فیلم ترسناک ترین فیلم تاریخ سینما لقب داده شده است.

 Full Metal Jacket هغت سال بعد آماده شد. فیملی باز هم با یک متد جدید کارگردانی, فیلمی با دو قسمت متفاوت و فیلمنامه ای تازه و داغ برای منتقدان تشنه.

کار جدید با زوج تازه وارد بزرگ سینما یعنی نیکول کیدمن و تام کروز آغاز شد. کوبریک فیلم بعدی اش را Eyes Wide Shut اعلام کرد و بعد از دوازده سال این فیلم وارد بازار شد. کوبیرک مدعی شد که این بهترین فیلم وی بوده , اما بینندگان و منتقدان سینما چنین عقیده ای نداشتند. ترکیب چند ژانر سینمایی و ایجاد یک فضای بسیار نامانوس برای مردم , غریب آمد. عده ی زیادی فیلم را ستایش کردند اما تا امروز , هنوز این فیلم از فیلم های بحث برانگیز سینما به شمار می رود.

بیماری قلبی مجال نداد تا کوبریک کارگردانی فیلم آخرش را انجام دهد.  Artificial Intelligence توسط اسپیلبرگ کارگردانی شد و به موفقیت چندانی نرسید.

نکاتی در باب کوبریک :

-          تقریبا تمام فیلم هایش دارای "نریشن" بودند.(Narration)

-          اصولا بر اساس داستان فیلم می ساخت.

-          اغلب فیلمهایش دارای ریشه های "غیر انسانیت گرایی" بودند.

-          در فیلمبرداریها تصاویر متقارن زیادی دیده می شد.

-          عموما در فیمنامه ها , مقابله ی سه جانبه بوجود می آورد.

گفته ها در باب کوبریک زیاد است. اگر حوصله کردید به این صفحه سری بزنید: http://www.imdb.com/name/nm0000040/bio

 

 

The Curious Case of Benjamin Button






" تا بحال بهت گفته بودم هفت بار  رعد و برق  به من  زده ؟  یک بارش همین جور داشتم واسه خودم راه می رفتم تو مزرعه , سرم به کار خودم بود. "

خیلی ها توقع داشتند این فیلم بعنوان بهترین فیلم امسال برنده ی اسکار شود.   The Curious Case of Benjamin Button فیلمی به کارگردانی David Fincher  بود که موفق شد سه  جایزه اسکار امسال را از آن خود کند. جوایز بهترین کارگردانی هنری, بهترین گریم و بهترین جلوه های ویژه و البته باید یادآور شد که این فیلم در ده زمینه ی دیگر نامزد اسکار بود که اغلب آنها را Slumdog Millionaire  تصاحب کرد.  Fincher   پیش از این چند فیلم مطرح دیگر را کارگردانی کرده بود که شاید هیچ کدام به شهرت هنری اثر آخرش نرسیده باشد. Fight Club, Se7en, Panic Room   و Zodiac از جمله فیلم های پیشین او هستند.

نویسنده ی فیلمنامه را شاید بهتر به یاد آورید ,  Eric Roth  نویسنده ماجرای فیلم  Forrest Gump.

بازی خوب Brad Pitt, Kate Blanchett   و Julia Ormond   بدون شک بر ارزش فیلم افزوده است.

 

این فیلم , فیلم زندگی است. تعدادی از فیلمها را شاید یتوان فیلم زندگی نامید. فیلمهایی که هر شخص می تواند خودش را و زندگی اش را در آن تصویر کند, خود را جایگزین قهرمانان داستان کند تا در نهایت توازن زندگی خود را با ثمره ی تلاش قهرمانان داستان قیاس کند. از این فیلمها در سینمای هالیوود کم دیده ایم. شاید بسیاری از مردم این گونه فیلمها را نمی پسندند. شاید ذهن , زیاد فرصتی برای پرداختن آنها به جملات و واژگانی از این دست نمی دهد:

Along the way you bump into people who make a dent on your life. Some people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music. Some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons. Some know Shakespeare. Some are mothers. And some people can dance 

 

در طول راه به آدمهایی برمی خوری که جایی توی زندگیت باقی می ذارن. بعضی آدمها رعد و برق می گیردشون, بعضی ها متولد شدن که کنار رود خونه بشینن, بعضی ها گوشی برای موسیقی دارن, بعضی هنرمندن, برخی کانال انگلیس رو شنا می کنن. بعضی ها با دکمه ها آشنا هستند و بعضی شکسپیر بلدن. بعضی ها مادر هستند و بعضی آدمها می تونن برقصن.

 

ماجرای بنجامین تلنگری به ذهن آرزومند انسان است. تلنگری به آرزوهای از دست رفته و یا آنهایی که گوشه ای افتاده و خاک می خورد. ماجرای توجه ما به زمانی که می گذرد. به آنهایی که می آیند و به آنهایی که از دست می روند و اینکه چقدر هر کدام از ما , آنچه می توانستیم باشیم , بوده ایم. کوتاه نیامدن و فراموش نکردن. مسسولیت در قبال آرزوهای بزرگ و کوچکمان و لمس عبور زمانی که قابل بازگشت نیست. برای انجامش فرصتی نه چندان بلند داریم  و مسیری نه چندان هموار.  

 

کتاب خوان ... The Reader



اسم فيلم، The Readerاست... مي شود خواننده، اما خواننده در پارسي، بيشتر آوازه خوان تعبير مي شود، پس من مي ناممش: کتاب خوان، که با روح اين فيلم، بيشتر سازگار است...

من تصويري از يک تصوير را مي نويسم. تصويري که ممکن است بپسندي، و يا لب به ملامت بگشايي. اينها، هيچ کدام مهم نيست، براي من که مي نويسم. من حسي مي نويسم، که تو،مي تواني با آن هم حسي کني، يا آن را، خام و بي ارزش بپنداري...

اما اين فيلم را ببين... به يکبار ديدن مي ارزد...

داستان، درامي عاشقانه است. يک عشق کوتاه، که شعاعش، آينده کساني را نوراني مي کند

من تعريف هاي گوناگون، و متناقضي از "عشق" آدم ها دارم. عشق هايي که گاه در گذز زندگي، فراموش مي شوند. عشق هايي که با تلخي، در ذهن بر جاي مي مانند، عشق هايي که با شادي در ذهن مي مانند، عشق هايي که افول مي کنند، و عشق هايي که اوج مي گيرند...

"مايکل"، پسري است، که عاشق مي شود، و آن گونه که از داستان بر مي ايد، تا کنون عاشق نشده است! شايد بپرسي تعبيرم اين جا از عشق چيست... به هر حال با تعبير تو فرق خواهد کرد... تو فرض کن عاشق با مفهومي که در ذهن داري! تا کنون، عشق بازي نکرده است. اين را، سراسيمه گي، حريص بودن، و پسرانه بودنش، در بوسه نخست از لبان "هانا" نشان مي دهد! در نخستين جدال آغوش هايشان با يکديگر...

مايکل و هانا، نام هايي هستند که در عشق بازي سوم، بر مخاطب تماشا کننده و بر خود هانا و مايکل آشکار مي شوند. اين صحنه من را برد به "اخرين تانگو در پاريس"... عشق بازي ها، گرم و پر شور است... پر از مراقبت زنانه و هوس پسرانه است. و بعد از مدتي، مايکل که در مدرسه نمايش نامه مي خواند، براي هانا کتاب مي خواند... "اديسه" ي "هومر" مي خواند... "بانو با سگ ملوس" چخوف مي خواند... و خيلي چيزهاي ديگر...

مايکل عاشق مي شود، پسرانه عاشق مي شود،و هانا، انگار از نو زاده شده است... مايکل اما، رسم عاشقي بلد نيست... اما ..

روزي، هانا مي رود... مي رود که در جنگ، تجربه هايي داشته باشد... در جنگ جهاني دوم...

ادامه داستان، در اتاق دادگاه است... دادگاهي که هانا را به جرم مشارکت در قتل عام يهودي ها، به حبس محکوم خواهد کرد... خجالتي از سر بلد نبودن نوشتن، او را وادار به اعترافي مي کند، که سرنوشت اش را تغيير خواهد داد... او به حبسي مي رود، که نبايد مي رفت...

کتاب خوان، مردي بزرگ شده است، در جلسه دادگاهي که تصادفي و بر اتفاق رشته اش در آن شرکت کرده، محاکمه هانا را مي بيند... سيگار مي کشد... س.ک.س را با ديگري تجربه مي کند... به هم ريخته است... ويرانه است... اما، پسر بودن اش، او را به ضعف و انفعال مي کشد... انفعالي که سر مي نهد به حکمي که جامعه اي با دلدارش مي راند... حکمي که...

کتاب خوان، کتاب ها را براي محبوب در بند، مي خواند، روي نوار، و دلدار، در سلول خود، تصميم مي گيرد، خواندن بياموزد... مي آموزد... و بعد، نامه مي نويسد.... ياد مي گيرد که بنويسد.... و همچنان پسر را ، "kid" خطاب مي کند...

ديدار بيست سال بعد، در زندان، تلخ است، مخصوصاً اگر عاشق باشي...

در روز آزادي، دلدار، خود را مي کشد... با دار...

و مردي، ويرانه، مي رود تا دختري را ببيند... دختري که از جنگ نجات يافته است... از تهاجم آلمان ها....مرد مي رود امانتي را به زن بدهد... زن سرد و بي روح است... حسي عجيب مي انگيزد اين زن....

و مردي، بر سر گوري، قبر زني را به کودکي نشان مي دهد... کودکي از يک ازدواج ناموفق... ازدواجي که زير سايه عشقي ناکام، ناکام مي ماند... گفتم عشق ناکام! اشتباه گفتم! عشقي که زندگي را، ديگرگونه مي کند... شايد دو زندگي را...تصور کن، دلدارت را، جامعه اي طرد کند... محکوم به حبسي ابدي... تو چه خواهي کرد؟! کتاب خواهي خواند؟ عاشق خواهي ماند؟


نوشته شده توسط : حامد

میلیونر زاغه نشین: اوباما و اسکار


اسکار 2009 با درخشش فیلمی به اتمام رسید که در نظر بسیاری از منتقدان شایسته اینهمه تقدیر و درو کردن هشت جایزه اسکار نبود. "میلیونر زاغه نشین" Slum dog Millionaire فیلمی از Danny Boyle کارگردانی بود که پیش از این شهرت ناچیزش را مدیون ساخت فیلم نه چندان موفق " 28 روز بعد" 28 Days Later می دانستند. حال بهتر است بپردازیم به اینکه چطور این موفقیت و کسب این جوایز اسکار حاصل شد؟ جوایزی که این فیلم در اسکار 2009 بدست آورد عبارتند از :

- بهترین فیلم سال

- بهترین کارگردان

- بهترین فیلمنامه اقتباسی

- بهترین فیلمبرداری

- بهترین تدوین

- بهترین صداگذاری

- بهترین موسیقی متن

- بهترین آهنگ ویژه فیلم

از دید منتقدین تعدادی از این جوایز بواقع کاملا منطقی و در قیاس با مابقی فیلمها بسیار درست اهدا شدند , که از آن جمله می توان به موسیقی متفاوت فیلم و صداگذاری و فیلمبرداری و کارگردانی دشوار فیلم و کار با تعدادی هنر پیشه آماتور و ساختن فیلم در کشوری فقر زده و دشوار اشاره کرد. اما در مورد فیلمنامه , تدوین و بهترین فیلم سال کار کمی پیچیده تر از حضور مطلق نظرات هنری و سینمایی ست.

اسکار فستیوالی بزرگ و جهانی ست و در عین حال آمریکایی. آمریکا کشوری با پیچیدگیهای سیاسی و فرهنگی و تاریخی اش.

منتقدینی از هر دست و تماشاچیانی از هر دست. تقابل نظر منتقدین بزرگ آمریکایی درباره ی این فیلم میدان جالبی بود. از Chicago sun times , Wall Street Journal & Washington Post که به حمایتش پرداختند و تنها از نقاط مثبت فیلم نوشتند تا The Guradian , Sun Francisco Chronicle & IndiWIRE که به شدت از یک فیلم معمولی و پر اشتباه یاد کردند, برداشتهای آزادانه و دموکراتیک به چشم خورد تا در اسکار جناحی سربلند بیرون آمد و چه شد؟

دنیای قرن بیست و یکم را از همین حالا دنیای چشم بادامی های چینی و آفتاب سوخته های هندی نامیده اند. آمریکا در این میان چه نقشی بازی خواهد کرد؟ آیا آمریکایی که بسیاری از سیاستمداران بزرگ آن را یک حکومت بی برنامه و حداکثر با یک برنامه ی ده ساله نامیده اند , بیکار می نشیند تا بیش از دو میلیارد نفر جمعیت این دو کشور بزرگ یعنی هند و چین گوی سبقت را بربایند؟

اسکار , به گفته ی بسیاری بزرگترین فستیوال سینمایی و شاید هنری دنیا , بزرگترین حادثه ی سالانه ی سینما و باز هم شاید هنر , فرصتی برای زیر ساختهای عمیق فرهنگی و فرستادن سفیر حسن نیت آمریکا به این ملتهاست و چه می شود که یک کارگردان نه چندان پرکار که تا چندی پیش هرگز جایزه ی اسکاری را حتی نامزد نشده بود , این چنین از مسیری عبور می کند که اسکار حمایتش می کند؟ که اسکار برایش سیلاب جایزه راه می اندازد.

این فیلم در مسیر رودخانه ی بایدها و نبایدهای آمریکایی قدم برداشت. این فیلم برخلاف ظاهر ساده اش , بر خلاف ظاهر کاملا غیر آمریکایی اش , پرچم آمریکا را بر فراز خانه ی بیش از یک میلیارد نفر هندی در سراسر دنیا به احتزاز در آورد. هندی هایی که هرگز اسکار تماشا نمی کردند , برای دیدن کودکان زاغه نشین بمبئی که پا بر فرش قرمز می نهند , تا پاسی از شب بیدار ماندند و یا صبح سحر از خواب برخاستند تا شاهد این حادثه ی تاریخی باشند. موسیقی هندی در سالن طنین بیافکند و هندی ها که افتخارشان را در سینمای عقب مانده بایلیوودی و موسیقی اصیل و دوست داشتنی شان می بینند , باز هم در کنار آمریکایی ها به همان افتخار کنند.

در دهلی بارها بر علیه "طرح جهانی شدن" Globalization تظاهرات کردند , چرا که فکر می کردند چه ها که نخواهد شد و چه بلاها که بر سر اقتصادشان نخواهد آمد. اما این فیلم و درو کردن هشت جایزه و حضور کودکان خیابانی بمبئی در آن آرامشان می کند و لبخند بر لبانشان می آورد تا نسلهایی که امروز شاهد این صحنه ها هستند, بدانند که آمریکا با آنهاست و دوستشان دارد و به آنها توجه می کند و به آنها فکر می کند و برایشان ارزشی قائل است که آنها تشنه ی این هستند, پس مهم نیست که فیلم در بیان داستانش ایراداتی دارد یا در فن بکارگیری تکنیک تعلیق فیلمنامه ضعف دارد. مهم این است که ماموریت انجام شد.

تمام سر و صداهایی که در هند و توسط مردم بمبئی و حتی تعدادی از هنرمندان بالیوودی به راه افتاد , همه آرام شد و به لبخندها و سپاسها و بزرگداشتهای فیلم ساز و کارگردان و دست اندرکاران فیلم تبدیل شدند.

شاید اسکار به تحولی اینچنینی در تقسیم جوایزش احتیاج داشت. نیم نگاهی به جوایز سالهای پیشین و تاریخچه ی اسکار در سالهای اخیر حاکی از یکنواختی روند فیلمها و بازیگران و کارگردانان بزرگش بود. تحولی که هم چنان نیازمند پوست انداختن بسیار است اگر سیاست بگذارد. فراموش نکنیم که فیلم و فیلمنامه اش گویای همه چیز بود , پول و قدرت ... یا شاید پول و قدرت و هالیوود و اسکار و سیاست جهانی. فراموش نکنیم که اوباما رئیس جمهور آمریکا شد و چند ماه بعد "میلونر زاغه نشین" هم اسکار ها را درو کرد. چقدر دنیا در حال خوب شدن است !!!!

کابوس یا رویا ؟ Revolutionary Road


قصه از آنجا شروع می شود که دوران تجرد به پایان می رسد , یک شب عاشق می شویم و بعد ...
ازدواج می کنیم , خانه ای می گیریم , بچه دار می شویم و ماهانه درآمدی کسب می کنیم و ادامه می دهیم. خانه ای در یک منطقه ی ویلایی و آرام و زیبا می خواهیم و ... اینها رویای بسیاری آدمهاست. اما آیا اگر کابوس شوند , بیراهه گفته ایم ؟

Sam Mendes در فیلم تازه اش فضایی را به نمایش می کشد که شاید برای بسیاری نامحسوس و احمقانه جلوه کند. داستانی از یک زندگی که هم موفق است و هم ناموفق. موفق از دید تمام آدمهای اطراف و ناموفق و نامطلوب از دید صاحبان آن زندگی.
Kate Winslet دوباره به همراه Dicaprio در فیلمی بازی می کند که مایلها با کشتی تایتانیک فاصله دارد. عشق و زندگی روی دیگری از خود را نمایش می دهند و بیننده در فضایی از سوالها و ابهامها رها می شود.
Revolutionary Road یا "راه انقلابی" فضای اندیشه ی کسانی ست که همواره در پی ایجاد یک زندگی متفاوت در تلاشند. شهامت ها و ترس هایشان را نشان می دهد. تلاش ها و نبردهایشان را نشان می دهد و از زاویه ی دید دیگران نیز به آنها می نگرد. مقابله ی "منطق" زندگی روزمره و رشد در قالب این روزمرگی در برابر تلاش برای ایجاد تفاوت با روزمرگی.
از دید من Revoluyionary Road می توانست واقعا بهتر از اینها باشد. حرفهای زیادی برای گفتن ناگفته ماند.

Kate Winslet برنده ی جایزه گلدن گلوب شد و شاید اسکار را هم ببرد. Dicaprio هم با این فیلم نامزد بهترین بازیگر مرد شد و جدا از این جوایز , فیلم Revolutionary Road نامزد بهترین فیلم و بهترین کارگردانی هم بود.

نمی دانم این شانس بوده و یا واقعا انتخابهای درست Dicaprio طی سالهای گذشته که تقریبا در تمام فیلمهای اخیری که بازی کرد , فیلمهای خوب و بزرگی از آب در آمدند:
Revolutionary Road 2008
Body Of Lies 2008
Blood Diamond 2006
The Departed 2006
The Aviator 2004
Catch me If you Can 2002
Gangs of New York 2002

البته برای Kate Winslet هم سالهای خوبی بوده است. همین امسال با فیلم دیگرش یعنی The Reader هم توجه زیادی را به خود جلب کرده است. اما به واقع او بعد از فیلمهایی که در سال 2004 بازی کرد یعنی :
Finding Neverland و The Eternal Sunshine of the Spotles Mind با فیلمهای دیگرش تا این فیلم چندان موفق نبوده است.
قابل ذکر است که موفق ترین فیلم این کارگردان Sam Mendes پیش از این به سال 1999 برمی گردد با فیلم بسیار زیبا و پر سر و صدای American Beauty که موفق شد بهترین فیلم سال در اسکار 2000 باشد.